دوستت دارم اما نمی دانم چگونه بگویم تا تو تلاطم عشق را در سینه ام در یابی
تو خود بگو چگونه بگویم
چگونه بگویم تا اشک در چشمانم جمع نگردد
و من برای پاک کردن اشکهایم لحظه پلکهایم را نبندم
و حتی برای این لحظه کوتاه از دیدنت محروم نشوم
می خواهم بگویم دوستت دارم
آری آری...
دوستت دارم به گرمی قطره اشکی که از چشم سرازیر می شود و به سردی قطره اشکی که از زیر چانه می چکد
دوستت دارم به لطافت آن برگی که تا سبز بود و بالای درخت دوستش داشتیم و چون فلک زردش کرد و به زمین افتاد زیرپایمان از شکستن استخوان هایش لذت بردیم
به خدا دوستت دارم

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

نمی توانم
باور کنید هیچ نمی توانم او را ....
خودش را نه همه آن چه او در پریشانی نگاه پریشانش برای من و بالاتر از من برای قلب دیوانه پرست من داشت فراموش کنم
امشب مثل هر شب قلبم بیاد زندگی شاعرانه ای که با او داشتم همانطور ساده پارچه پارچه فرو می ریزد
از دور نمی دانم چقدر دور ناله هلی سرگردان پیانو ئی تا رو پود وجود وحشی و منقلبم را به لرزه انداخته است نمی دانم انگشتان کدام انسان دلشکسته ایست که در کشاکش امواج غم آلوده این ناله ها ی جگر سوز لابه لای دندانه های پریده رنگ پبانو پی گمشده ی بخت برگشته خویش می گردد
یک مشت اشک پراکنده در گوشه دیدگان شب زنده ام دارم ... بیداد می کنند
یکباره ناله های پیانو در تیرگی شب سر سام گرفته خاموش می شود و اشکهای وحشت زده و گیج من همراه با واپسین ناله های پیانو در پریدگی رنگ گونه های مرطوب ام می میرند
تنها یک قطره اشک یک قطره اشک دل افسرده در گوشه چشمم لنگر انداخته و هیچ خیال فرو ریختن ندارد فکر می کنم شاید دلش شکسته است از اینکه همه ی آن اشکها با آهنگ پیانو مردند ولی او باید در دامن سکوت بدون هیچگونه تشریفاتی بمیرد..
دلم هیچ نمی خواهد قلب آخرین قطره اشک دل شوریده ام را بشکنم
با دستمال سپیدم که تنها یادگار اوست آهسته پاکش می کنم با اشک گمشده در دستمال سپیدم حرف می زنم
ببین تو خودت دیدی که همه آ اشکها بدون کفن مردند... ولی تو......
کفن آخرین قطره ی اشکم را دیوانه وار در پارچه سیاهی میپیچم و تابوت اشکم را به امواج آسمان نورد بادها می سپارم ببرید...بادها ببرید
این تابوت آرامگاه متحرک قلب در هم شکسته ایست که آغشته به اشک و خون زیر پای ناکامی
ناله کنان جان داد.


روزی خواستم روی درخت تاک خانه یمان عکس تو را بکشم
در دستم کارد آشپزخانه و در نگاهم نقطه ای صاف روی درخت
از مو هایت شروع کردم
چند خط عمیق همچون تیر سیاه به سیاهی قلبت
ناگهان لحظه ی آشنایی در ذهنم مرا به گذشته ها برد در پارک روی نیمکت مشغول خواندن کتاب بودم که ناگهان یک روسری سفید با گلهای قرمز درشت بر صورتم نشست بوی گل یاس به مشام میرسید
به اطرافم نگاه کردم دیدم دختری با موهای سیاه بلند که به شلاق باد پاییزی به رقص در آمده بود بسویم میدوید بلند شدم با دست راستم روسری را به سمتی که دختر در حال آمدن بود دراز کردم اما نگاهم را به کتاب دوخته بودم تا مبادا احساس خجالت کند وقتی به روسری رسید زیر چشمی نگاهش کردم صورتش سرخ شده بود دستش که به روسری رسید خنده ای در گوشه لبش جا خوش کرد چند قطره اشک در کنج چشمانش که خیال فرو افتادن نداشت شاهد این اتفاق بود
روسری به آرامی از دستم لیز خورد احساس کردم به زمین افتاد سرم را برگرداندم دیدم روسری در سر دخترک است برای یک لحظه در نگاه معصومش آب شدم نمی دانم چرا ولی از نگاه کردنش خجالت کشیدم سرم را پایین انداختم و بی اختیار روی نیمکت نشستم و کتاب را باز کردم دخترک ایستاده بود و خیال رفتن نداشت ای کاش به پارک نمی آمدم اگر خانه یمان شلوغ نبود هرگز به پارک نمی آمدم
می خواستم بلند شوم اما پاهایم یاری نمی کرد سرم را بلند کردم و به او نگاه کردم لبهایش به آرامی تکان خورد
« نشنیدم »
« ممنون»
« خواهش می کنم»
و رفت و من صدای او را که گفت ممنون ساعتها بعد از رفتنش شنیدم و بی اختیار گفتم خواهش می کنم نمی دانم چند بار کلمه خواهش می کنم را تکرار کرده بودم که ناگهان دست پیرمردی سخت شانه هایم را فشرد
« پسر جون این وقت شب تو پارک چیکار می کنی . خواهش می کنی ؟! . چیزی می خوای . حالت خوبه ......»
به خودم آمدم شب شده بود سریع به خانه رفتم فردا در جستجوی دخترک دوباره به پارک آمدم روی همان نیمکت نشستم تا آن فرشته ای را که دیشب خواب از چشمانم دزدیده بود پیدا کنم خیلی منتظر ماندم نیامد با خود گفتم دیگر او نخواهد آمد کتابم را باز کردم همان صحفه ای که دیروز نا تمام ماند
خدای من باور کردنی نیست یک قطعه عکس۳در۴ از دخترک با یک شماره تلفن موبایل در پشتش
او زرنگتر از من بود
وقتی دیروز من حواسم پرت بود عکس اش را لای کتابم گذاشته بود نگاهی به عکس انداختم
افسوس که عکس همه ی آن زیبایی را نشان نمی داد
به اطراف نگاه کردم چشمانم در جستجوی باجه ی تلفن بود
انتهای پارک اتاقک سبزی مرا به سوی خود می خواند خود را به تلفن رساندم گوشی را برداشتم
شماره پشت عکس را گرفتم هنوز بوق اول را نزده بود که قلبم به تکاپو افتاد و چون کودکی که زنگ همسایه را زده باشد خیال فرار داشت قلبم را به آرامش دعوت کردم اما او اجابت نکرد
سومین بوق هنوز کامل نزده بود که گوشی را برداشت صدای خودش بود
پی در پی می گفت الو ...
اما قلب من فرار کرده بود و زبانم گویی در صیام سکوت بود
به ناچار گوشی را گذاشتم و برگشتم داخل پارک و روی نیمکت نشستم به عکس نگاه کردم با خود می گفتم اگر یک الو می گفتم حالا حال و روزم این نبود
ناگهان دیدم دخترک روبرویم ایستاده به چشمانم اعتماد نکردم ولی دلم می گفت خودش است حرارت را در صورتم احساس می کردم
آمد و در انتهای نیمکت نشست حرفی برای گفتن نداشتم او نیز مثل من خجالت می کشید چیزی بگوید اما شجاع تر از من بود
گفت«سلام»
«علیکم السلام»
« تو بودی زنگ زدی »
با اشاره سر « آری»
یک کادو کوچک دستش بود با خود گفتم بنده خدا هتمن می خواسته بره تولد دوستش اما...
« بیا این مال تو »
« مال من! به چه مناسبت؟!»
« به مناسبت دوستیمون که از دیروز آغاز شد»
کلافه بودم نمی دانستم چه بگویم نیش خندی در صورتم پدیدار گشت از کشیدگی پوست صورتم می دانستم این زشت ترین تبسمی است که دخترک تا حال دیده است
او نیز خنده ی زیبا بر لبان همچون غنچه اش آشکار کرد سفیدی دندانش برق چشمان سیاهش مرا مست خود کرده بود ناگهان بلند شد و دستم را گرفت گفت بیا او راه افتاد و من نیز با او
خدای من نکند کسی ببیند او دستم را گرفته جرعت نداشتم بگویم دستم را ول کن رفتیم به ماشین پراید سبز رنگی رسیدیم کلید انداخت و سوار شد بی اختیار من نیز روی صندلی جلو سوار شدم
ماشین حرکت کرد با خودم گفتم کجا میرویم
گویی صدای مرا شنید گفت« بریم دوتا بستنی بخوریم مهمون تو»
گلویم خشک شد گفتم «شرمنده من پول همرام نیست»
خنده ی زد گفت « از من قرض بگیر پس دوستا کی به درد هم می خورن»
من نیز خندیدم
اسمم را پرسید گفتم یعثوب
گفت یعقوب گفتم نه یعثوب بجای ق حرف ث می گی
خدا بگم چیکارت کنه خاله با این اسم گذاشتنت
خنده مدتها بود که از لبهای دخترک گم نمی گشت گفت «عجب اسم زیبایی»
گفتم «مسخره می کنی»
«نه به خدا جدی می گم من از اسمهایی که خاص باشن خیلی خوشم میاد»
پرسیدم اسم تو چیه گفت « زهرا»
ما شین ایستاد به بیرون نگاه کردم روبرویمان یک بستنی فروشی بود داخل شدیم و بستنی سفارش دادیم خیلی خلوت بود بستنی را که آوردند شروع به خوردن کردم چند قاشق زده بودم که پرسید چیکار می کنی گفتم بستنی می خورم چنان خنده ای زد که در فضای خالی بستنی فروشی پیچید
گفت « کار و بارتو می گم»
تازه منظورش را گرفتم گفتم « دانشجوی ترم آخر تولیدات گیاهی هستم»
پرسید « کدوم دانشگاه؟»
گفتم « دانشگاه محقق اردبیلی»
گفت منم تو دانشگاه پزشکی ترم پنج ما مایی هستم
بعد شروع کرد به حرف زدن از اتفاق دیروز که چطور شد روسری از سرش افتاد و چه احساسی داشت وقتی روسری را من بهش دادم و کلی حرف بی ربط دیگر
نزدیک غروب بود احساس خوبی داشتم سوار ماشین بودیم و در خیابان های شهر دور می زدیم و در مورد خانواده همدیگر صحبت می کردیم که به پارک سر کوچه ی مان رسیدیم پیاده شدم خدا حافظی کردم و به سمت خانه به راه افتادم
امروز بهتریت روز زندگیم بود تمام مدتی که در خانه بودم به چند ساعتی که باهم بودیم فکر می کردم مثل همیشه کاغذ و قلم برداشتم و چند خطی در وصف دلبرم شعر سرودم
دخترک آتشی
آتش به جانم می زند هر دم صدای دخترک
دل را پریشان می کند ناز نگاه دخترک
تمثال اندام خوشش سرخوش کند رسامه را
صد آیینه در حسرت سیما ی ماه دخترک
لبخند بانو ی سراب جمله عزیزم در جواب
هم می کشد هم زندگی آیات زهرا دخترک
جنت به حمدی میدهم جانم به چندی میدهم
گیسو به طغیان دارد و چون موج دریا دخترک
از فردای آن روز دوستی ما آغاز شد من در تمام فعلم او را می یافتم و فقط به او فکر می کردم
دوستی ما به حدی رسیده بود که با هم رفتیم شمال و چند روزی آنجا خود را به عشق دروغیمان قول زدیم در تمام این مدت به خود اجازه ندادم تا عشق پاکم را با عملی ننگین زشت نمایم
اما بعد از شش ماه من او را در لباس عروسی یافتم نه برای خود برای جوانی که میگفتند کل اقوامش وکیل و وزیر و از این حرفهاست او تلفنش را فروخته بود و شماره جدیدش را نداشتم به محله آنها رفتم بچه های محل گفتند با همسرش به آمریکا رفته و همسرش دانشجوی دکترای شیمی در یکی از دانشگاههای آمریکاست دخترک درسش را نیمه تمام گذاشته بود
هیچ وقت با من عکس یادگاری نگرفت گویی می دانست کاری خواهد کرد که از یادها نرود
این اولین تجربه عشق من بود و آخرین آنها
روی درخت تاک وقتی چشمانش را کشیدم اشک از چشمانش فرو ریخت گویا درخت تاک خانه یمان نیز از او دلخور بود اینک از تو فقط چند خط به نشان موهایت و دو حفره عمیق همچون چشمانت روی درخت تاک خانه یمان باقیست
افسوس من حتی ارزش یک خداحافظی را نیز نداشتم
